تبلیغات



سایت سینکا روزانه با صدها مطلب جدید - در صورت ناقص بودن مطلبی به لینک منبع آن در پایین مراجعه کنید

ناصر حجازی، مرد جذاب و فراموش نشدنی فوتبال

هفته نامه همشهری جوان - محمد امیرپور: او را شبیه تیتو ویلاتوا به یاد نخواهیم آورد که سرطان غدد بزاقی زمین گیرش کرد. حتی شبیه کرایف هم نبود که بعد از مرگش همه از طاعون سیگار بنویسند. ناصر حجازی، فراتر از درد سرطان بود. بیشتر از چیزی که شیمی درمانی بدقیافه اش کند و بزرگ تر از آن که مرگ رویش سایه بیندازد. در ششمین سالگرد مرگش، او هنوز همان مرد جذاب بارانی پوش است، کسی که بدون درد و آمپول پشت سایه های کاج ایستاده، ما را نظاره می کند و احتمالا منتظر جمله ای است که روی نیمکت استقلال از او دریغ شد: «دوست تان داریم آقای حجازی... دوست تان داریم.»


پرده اول


28 آذر 1328
 دوست تان داریم آقای حجازی خانواده حجازی صاحب فرزند دومی به اسم ناصر می شود. حالت چهره و روحیه بیشتر آذری ها در او هم پیداست؛ قد بلند، موهای صاف، دست های کشیده، چشم های ریز و روحیه تهاجمی و سازش ناپذیر. با وجود این که ناصر تا آخر عمر هیچ وقت زبان ترکی یاد نگرفت اما تمام خصوصیات یک آذری را به ارث برده بود. چشم های ریز و نافذ، دست های کشیده و قد بلند، هدیه های ژنتیکی بودند که از پدر تبریزی اش به او رسیده بود تا برود سراغ ورزش. ناصر به لطف آناتومی آذری اش وارد فوتبال شد؛ و البته به خاطر همان روحیه آذری که هیچ حرف زوری را تاب نمی آورد و سازش ناپذیر بود، در فوتبال اذیت شد. سهم ناصر حجازی از بی رحمی فوتبال بیشتر از همه قبلی ها و بعدی ها بود.

پرده دوم


اردیبهشت 1346
 دوست تان داریم آقای حجازی سال 1346، سالی که محمدرضا پهلوی چهل و هشت ساله، دقیقا 26 سال بعد از دوران سلطنتش، تصمیم گرفته بود تاجگذاری کند، 3.5 میلیون دلار هزینه ای بود که محمدرضا پهلوی برای نمایش اقتدار سلطنتش خرج کرده بود. شاه ایران و ملکه به سالن اجتماعات کاخ گلستان رفتند و محمدرضا شاه در سخنرانی اش گفت: «تا 10 سال دیگر ایران را اروپا خواهم کرد.»

زیر پوسته التهابات ایران و تاجگذاری شاه، پادشاه دیگری هم در سایه و تنهایی تاج گذاری کرد. اگر شاه ایران با هزینه ای 20 میلیون تومانی تاج را روی سرش گذاشت، ناصر حجازی هجده ساله، فقط با 300 تومان اولین قرارداد حرفه ای اش را با باشگاه نادر بست؛ ناصر حجازی از آن گلرهایی بود که وقتی بدون دستکش به سمت توپ چرمی جست می زد، آدم توی دلش آرزو می کرد کاش دروازه بان بود؛ کسی که وقتی روی خط دروازه قرار می گرفت، تور آهنی به نظر می رسید و تیرهای دروازه برای مهاجمان حریف در دور دست ها قرار می گرفتند.

یک سالی طول کشید تا رایکوف برای تماشای گلر هجده ساله ای که تعریفش را خیلی شنیده است، به تماشای مسابقه نادر و آرارات برود؛ تیم برنده در دسته اول می ماند و بازنده سقوط می کرد. بعد از پایان مسابقه با تساوی یک – یک، این سکه شیر و خط است که سمت قرمزپوش را به هوا می فرستد. ضلع جنوبی ورزشگاه به قید قرعه و با منطق قمار و لاتاری برنده مسابقه می شود. بازیکنان نادر وسط زمین خشک شان زده و هیچ کدام نای حرف زدن ندارند. هیچ کس نمی داند رایکوف از روی سکوها، سکه اش را برای گلر جوان نادر روی زمین انداخته، گلری که با دست های کشیده واکنش های سریع و پرتاب های بلند؛ سکه رایکوف و تاج برای ناصر حجازی شیر می آید؛ شیر شیرررر.

پرده سوم


مرداد 1348

 دوست تان داریم آقای حجازی رایکوف به کشف نوزده ساله اش اعتماد کرده است. فرامرز ظلی و عزیز اصلی بزرگ را در تهران جا می گذارد و حجازی بی تجربه را همراه تیم ملی به روسیه می برد؛ حجازی برای اولین بار با دالان های تاریک فوتبال روبرو می شود. چهار بار درون دروازه می ایستد و 12 گل می خورد یکی از یکی بدتر. فردا تمام روزنامه ها به رایکوف معترض می شوند که دلیل این همه اعتماد به حجازی چیست؟ حجازی آن قدر گل های بد خورد که در رختکن به دوست صمیمی اش باقر زرافشان گفت: «جواب بچه محل هایم را چی بدم...»

چند ماه بعد جواب بچه محل هایش را می دهد؛ همراه تاج به فینال باشگاه های آسیا رسیده بود و باید روبروی هاپوئل اسرائیل قرار می گرفت. تاج به رهبری رایکوف – که خیلی از بزرگان تاج را مرخص کرده – به فینال رسید. تاج با ناصر حجازی نماینده های لبنان، مالزی و اندونزی را بدون گل خورده شکست می دهد.

اگر این روزها بود؛ همه ناصر حجازی را روی سرشان می گذاشتند و از دروازه بانی می گفتند که با رکورد 100 درصد کلین شیت تیمش را به فینال آسیا رسانده است؛ برابر هاپوئل که بهترین خط حمله مسابقات را داشت، تاج با گل دقیقه 92 مسعود معینی و توپ هایی که ناصر حجازی از حریف گرفت، قهرمان آسیا می شود. همه از این می گویند که فوتبال ایران باید حرفه ای شود و ناصر حجازی روی دست بچه محل هایش از محله آریانا چرخ می زند. چند روز بعد صفحه ای که ویگن برای این قهرمانی خوانده در تهران نایاب می شود: «یازده مرد جوون – واسه بازی میان میدون – دو دروازه با یه زمین – بچه ها گل بزنین.»

پرده چهارم


هفتم مهر 1359

 دوست تان داریم آقای حجازی

نیمه نهایی جام ملت های 1980 برابر کویت میزبان. این آخرین مسابقه ملی ناصر حجازی بود. گلری که فقط دو سال پیش جام جهانی را تجربه کرده بود، قهرمان آسیا شده بود و پیشنهاد منچستریونایتد را در جیب داشت، با قانونی عجیب که انگار برای نابودی او تصویب شده بود، از تیم ملی کنار رفت؛ در بیست و نه سالگی. حجازی در شروع جنگ تحمیلی همراه تیم ملی در کویت بود. با این که دو خواهر ناصر در آلمان و انگلیس زندگی می کردند و به خانواده اش اصرار می کردند که ایران دیگر جای امنی برای زندگی نیست اما از کویت با همسرش تماس گرفت و تاکید کرد از ایران تکان نخواهد خورد و به فکر مهاجرت نباشد.

فکر نمی کرد چند سال بعد ایران آن قدر کوچک شود که برای ناصر حجازی جایی نداشته باشد تا مجبور شود برای در آوردن مخارج خانواده اش به بنگلادش و هند برود. حجازی اما سر حرفش ماند؛ حتی وقتی آن سرطان لعنتی آمد سراغش و دکتر معالجش توصیه کرد به اروپا برود، مخالفت کرد و گفت: «در ایران آن قدر پزشک حاذق داریم که نیازی به رفتن به اروپا نباشد.» او از ایران تکان نخورد.

پرونده آخر


14 اردیبهشت 1390

 دوست تان داریم آقای حجازی پایان اسطوره باید جایی بهتر از بیمارستان کسری می بود. برای مرد فوتبالی که با حکمی فرافوتبالی از تیم ملی کنار گذاشته شد، استخوان درد، بعد از تزریق آمپول های شیمی درمانی ناچیز بود. برای سرمربی که در کودتای بازیکنان علیه مربی به درد کشیدن عادت کرده بود، تحمل درد سرطان چیز عجیبی نبود. برای اسطوره ای که سال 84 یک تنه مقابل تمام آدم هایی که می خواستند حذفش کنند ایستاد.حتی در انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرد. ایستادن در برابر مرگ کار سختی نبود اما ناصرخان خودش نخواست ادامه دهد.

ناصرخان هر قدر در دوران مربیگری اشتباه داشت، در مبارزه علیه سرطان بدون اشتباه بود. همه آذری ها با آن استخوان بندی درشت، چشمان ریز و غرور مردانه شان، اهل مماشات و سازش کردن نیستند و سرطان آخرین دشمنی بود که ناصرخان نخواست با آن مماشات و سازش کند.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار